آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - نقد آراء سيره نويسان در داستان شق صدر - سيد علوى سيد ابراهيم
نقد آراء سيره نويسان در داستان شق صدر
سيد علوى سيد ابراهيم
از رويدادهاى شگفت تاريخ و از وقايعى كه گفته شده در حيات رسول گرامى اسلام ـ صلى الله عليه و آله, رخ داده, جريان شق صدر مى باشد. اين ماجرا در اغلب كتب سيره, تاريخ, حديث و تفسير به صورتهاى مختلف, كه گويا در سنين متفاوت و زمانها و مكانهاى گوناگون, اتفاق افتاده, روايت شده است.منابع حديث شق صدر:
١ـ محمدبن جرير طبرى به چند واسطه از عبدالله بن جعفر, در حديثى طولانى در ارتباط با رضاع رسول الله ـ صلى الله عليه و آله ـ مى نويسد:
… حليمه گفت: دوباره محمد ـ ص ـ را با خود به صحرا آورديم, چند ماه بيش نگذشته بود, او روزى همراه برادرش در پشت خانه هايمان (چادرها) به چراى گوسفندان مشغول بود, ناگهان پسرمان, دوان دوان نزد ما آمد و گفت: برادر قرشى ام را دريابيد, كه دو مرد سپيد جامه او را خواباندند و شكم وى را شكافته و آن را بهم مى زدند. من و شوهرم هراسان بيرون دويديم و او را رنگ پريده يافتيم كه در كنارى ايستاده بود.
او را در آغوش گرفتيم و من پرسيدم اى پسرم تو را چه شده است؟
محمد ـ ص ـ فرمود: دو مرد سپيد جامه آمدند و مرا بر زمين خواباندند و شكمم را شكافته و در آن چيزى مى جستند كه نمى دانم آن چه بوده.
حليمه گفت: او را به داخل چادر آورديم. و شوهرم گفت اى حليمه, مى ترسم اين پسر بچه بيمارى جنون پيدا كرده باشد. او را پيش از آنكه عارضه اش شدت پيدا كند به خانواده اش برگردان.
حليمه گفت: محمد را برداشتم و راهى مكه شدم و او را به مادرش تحويل دادم. آمنه مادر محمد ـ ص ـ مى پرسيد: چطور شد او را آوردى, تو كه علاقه داشتى, بيشتر نگاهش بدارى؟
حليمه پاسخ داد: پسرم ديگر بزرگ شده بود و من هم تكليفم را انجام داده ام و ترسيدم پيش آمد سوئى برايش اتفاق بيفتد و لذا او را سالم, آن گونه كه دوست مى دارى به تو برگرداندم.
آمنه گفت: موضوع اين طور نيست, راست بگو اى حليمه, آيا بر او از شيطان بيم داشتى؟
حليمه گفت: چون آمنه اصرار كرد, گفتم آرى.
بعد آمنه گفت: چنين نيست, شيطان بر او راه ندارد و او در آينده, شأن و مقامى ارجمند خواهد داشت.١
٢ ـ شداد بن اوس در يك حديث طولانى از قول رسول الله ـ صلى الله عليه و آله ـ روايت كرده كه او فرمود:
روزى به دور از خانواده ام (خانواده حليمه) در صحرا با همسالانم بازى مى كردم, ناگهان يك گروه سه نفرى با طشتى طلايى, پر از برف, نزد ما آمدند و از ميان دوستان, فقط مرا گرفتند. آنان فرار نموده و كنار ايستاده و نگاه مى كردند. سپس نزديك آمده و گفتند شما چه نيازى به اين پسر بچه داريد؟ او از قبيله ما نيست. او نواده آقا و سرور قريش مى باشد و يتيم است و پدر از دست داده است. از كشتن او چه سودى مى بريد, اگر لابد مى خواهيد او را به قتل برسانيد, يكى از ما را به جاى او بكشيد و وى را رها سازيد.
دوستان من چون پاسخ نشنيدند, به سوى قبيله دويدند و به آنان خبر دادند و كمك خواستند. آنگاه يكى از آن مردان, مرا به آرامى و لطف خوابانيد و از بالاى سينه ام تا پايين بشكافت, من داشتم نگاه مى كردم و ابداً احساس درد و رنج نمى كردم. او تمام احشاء درون شكم مرا بيرون آورد و با آن برف بشست و نيكو بشست و دوباره در جايش نهاد. دومى جلو آمد و اولى را از من دور كرد. دست در جوف شكم من كرد, دلم را بيرون آورد و من داشتم به او مى نگريستم. پس او قلب مرا بشكافت و از آن لخته خونى سياه بيرون آورد و دور انداخت و سپس با دست خويش به سمت راست اشاره اى نمود كه گويا چيزى مى گيرد, ناگهان در دست او مهرى ديدم مى درخشيد و او از بس نورانى بود چشم مرا خيره مى كرد. دل مرا با آن مهر, ممهور كرد. قلبم پر از نور نبوت و حكمت بود. بعد آن را به جايگاه اوليش بازگردانيد و من روزگارى خنكى اين مهر را در دل خويشتن احساس مى نمودم و بعد, مرد سوم جلو آمد و دومى را از من دور كرد و دستش را بر سينه من كشيد از بالا تا پايين آن جاى شكاف, به اذن خدا به هم پيوند خورد. بعد جريان سنجش با يك, ده, صد و هزار مرد را نقل كرده است.٢
٣ ـ احمدبن محمدبن حبيب طوسى, به چند واسطه از ابوذر غفارى و او از رسول خدا ـ ص ـ روايت كرده كه پيامبر ـ ص ـ در پاسخ سؤال او كه نخستين بار, چگونه دانسته كه پيغمبر شده و يقين پيدا كرده كه رسول گرديده است, فرمود:
اى اباذر روزى در بيابان مكه بودم, دو فرشته نزد من آمدند; يكى بر زمين نشست و دومى در فضا, ميان آسمان و زمين بماند.
نخستين ملك پرسيد, او همان است؟ دومى پاسخ داد: آرى خود اوست.
بعد گفت مرا با يك مرد بسنجد و وزن كند و او مرا سنجيد و من سنگينتر بودم. گفت با ده مرد بسنجش, سنجيد و من سنگينتر بودم. گفت با صد مرد بسنجش, باز من سنگينتر بودم. و در سنجش با هزار مرد نيز باز من سنگينتر بودم و بر همه, رجحان داشتم و آن مردان از كفّه ترازو به اطراف پخش شده و مى پراكندند. فرشته نخستين به دومى گفت: اگر او را با همه امتش بسنجى باز او سنگينتر بوده و رجحان خواهد داشت. بعد گفت دل او را بيرون بياور يا گفت قلب او را بشكاف (ظاهراً ترديد از راوى حديث است). قلب مرا شكافت و از وسط آن, نقص, عيب شيطانى و خون بسته اى را درآورد و دور ريخت. آنگاه اولى به دومى مى گفت: شكم او را مانند ظرف بشوى, قلب او را مثل ظرف بشوى, قلب او را همچون ملافه شستشو كن.٣
پس سكينه و آرامش خواست و آن همچون چهره گربه سفيدى بود و آن را وارد بر قلب من كرد و فرشته اولى به دومى گفت: شكم او را بدوز. شكم مرا دوختند و مهرى ميان دو كتفم زدند و گذاشتند و رفتند. اما من امر را (وحى) همچون محسوسات به معاينه مى ديدم.٤
مورخين, محدثين و اهل سيره قبل و بعد از طبرى نيز داستان را با تفاوتهايى در تعبير, با اسناد گوناگون آورده اند.
عبدالملك بن هشام بصرى, حديث نخست و حديث ديگرى را از خالد بن معدان كلاعى روايت كرده است. ٥
مسلم بن حجاج نيشابورى هم, داستان شق صدر را كه گويا در خردسالى رسول اكرم ـ صلى الله عليه و آله ـ رخ داده, با چند واسطه از انس بن مالك نقل كرده است. با اين اضافه كه آن فرشته, گويا جبرئيل بوده و آنچه از دل رسول خدا بيرون آورده شده, حظّ و بهره شيطانى بوده است و انس مدعى شده كه خود او اثر سوزن و بخيه را در سينه محمد ـ ص ـ ديده است.
مسلم, داستان ديگرى را به همان مضمون قريب به شق صدر, روايت كرده كه گويا واقعه قبل از بعثت و شب اسرا رخ داده; هنگامى كه رسول اكرم ـ صلى اللّه عليه و آله ـ در مسجد الحرام خوابيده بوده است. و اين حديث به گفته خود مسلم در تقدم و تأخر و فزونى و كاستى برخى مطالب, تفاوتهايى با ديگر روايتها دارد. و باز مسلم نيشابورى در حديث سومى از ابن شهاب و او از انس نقل كرده, كه گويا ماجرا در خانه پيامبر در مكه رخ داده; آنگاه كه سقف خانه شكافته شده و جبرئيل پايين آمده و آن شستشو را انجام داده است.
همچنين در حديث چهارم, باز از انس, ماجراى شق صدر را متفاوت با ديگر احاديث آورده و با تعبير بين خواب و بيدارى و سرانجام حديث پنجمى از صعصعةبن مالك مختصرتر از بقيه, روايت كرده است. ٦
ابن اثير جزرى, داستان را از عبدالله بن جعفر و شداد بن اوس نقل كرده و در جاى ديگر, در ارتباط با معراج, داستانى را بدون ذكر سند, آورده است. ٧
مولى محمدباقر مجلسى هم, داستان را به صور گوناگونش, از راويان مختلف آورده است. از جمله به روايت شداد بن اوس پرداخته, ليكن روايت او با روايت طبرى در متن, تفاوتهاى فراوان دارد. ٨
علاوه بر مورخان و محدثان مزبور, يعقوبى, ابوالفرج اصفهانى, امين الاسلام طبرسى, ابن جوزى, ابن ابى الحديد, هاشم معروف حسنى, هيكل و علامه طباطبايى و ديگران نيز داستان شق صدر را در كتب خويش آورده و گاهى نيز نقادى فرموده اند.
سيد محمدحسين طباطبايى ـ قدس سره ـ در تفسير سوره (الم نشرح لك صدرك), حديث شق صدر را از ابى بن كعب و او از ابوهريره, به صورتى متفاوت با آنچه از ديگران نقل كرديم, به نقل از تفسير درّالمنثور آورده است و سپس مى نويسد:
داستان با همه طول و تفصيلش اگر تمثل برزخى را مطرح كند, اشكال و ضررى ندارد. اما در اين زمينه سخن را به درازا كشانده و حديث را توجيه جسمانى و مادى كرده اند و وجوهى گفته اند كه ذكر آنها هيچ فايده اى را در بر ندارد, بعد از آنكه پوچى و بى پايگى همه آنها روشن مى باشد. ٩
امام فخر هم مى نويسد:
در تفسير شرح صدر دو قول است:
١ ـ روايت شده كه جبرئيل نزد رسول الله ـ ص ـ آمده و سينه او را شكافته و دلش را بيرون آورده و آن را شسته و از معاصى و گناهان پاك گردانيده است و بعد با علم و ايمان, انباشته و در سينه نهاده است.
٢ ـ مراد از شرح صدر; شناخت, معرفت و سطح بالاى اطاعت از خداست. ١٠وحدت يا تعدد واقعه:
نخستين مطلبى كه در اين زمينه قابل طرح است, اينكه آيا واقعه شق صدر يكى بوده و يا متعدد است؟
از مجموع احاديث يادشده و غير يادشده, بر مى آيد كه ماجرا, در سنين مختلف رخ داده است. بر اساس برخى روايات, در دوران خردسالى, هنگامى كه او در ميان قبيله بنى سعد بوده, اتفاق افتاده است. و بر پايه برخى ديگر در سن و سال نزديك به چهل سالگى, قبل از بعثت و يا در مقدمه معراج, واقع شده است, كه به صراحت تمام, تعدد واقعه را اثبات مى كنند.
حلبى از شق صدر در پنج نوبت, سخن به ميان آورده و پس از اشاره به شق صدر نخستين, مى نويسد:
دانستى كه سينه شريف پيامبر ـ ص ـ جز اين بار, دوبار ديگر هم شكافته شده, يك بار هنگام وحى و دومين بار در معراج و برخى افزوده اند كه در سن ده سالگى هم سينه اش شكافته شده, بالاخره پنجمين بار در بيست سالگى …. ١١
زينى دحلان مى نويسد:
شق صدر به طور مكرر رخ داده است, يك بار در خردسالى, بار دوم, در سن ده يا بيست سالگى, به نقل از ابى بن كعب از ابوهريره, سومين بار, در ابتداى وحى و نبوت و بار چهارم, در معراج….١٢
مطلب دوم كه در بررسى احاديث شق صدر, قابل دقت مى باشد, اين است كه آيا واقعه شكافته شدن سينه, چه يكى باشد يا متعدد, امرى محسوس, مادى و بدنى بوده و يا فقط روحى, مثالى, شهودى و تمثل برزخى بوده است. علامه طباطبايى به صراحت فرمودند كه آن, از مقوله تمثل برزخى بوده است و جز آن را مردود دانسته اند.
سومين مطلب در اين باره, تفاوت و اختلاف فاحش متن احاديث است; هر چند كه برخيها با عنوان كردن تعدد واقعه, خواسته اند اختلاف ميان روايات شق صدر را توجيه كرده و بر طرف سازند, ليكن سخن در اين است كه همان روايات شكافته شدن سينه بار نخست, متنى ناهماهنگ و غير قابل جمع دارند و اين خود, نشانه دسّ و تحريف است, كه تحقيق و بررسى را ضرورى مى سازد.
به عنوان مثال, در روايت تاريخ طبرى, جمله (ما اربكم الى هذا الغلام) آمده, ولى در همان حديث, از همان راوى در بحارالانوار مجلسى (ما رابكم الى هذا الغلام) ذكر گرديده است. و نمونه ديگر, در حديث مجلسى (فاخذ سكيناً و شق بطنه) آمده, و ليكن در روايت طبرى در همان حديث (ثم دعا بالسكينه) ضبط شده است و منشأ اين, دو چيز مى تواند باشد:
١ ـ به لحاظ قرابت و شباهت, كلمه هاى سكين و سكينه, در قرائت نسخ خطى, شايد ناسخان, به خطا و اشتباه دچار شده باشند.
٢ ـ شيوه نقل به معنى و مجاز بودن آن, اين مشكل را ايجاد كرده باشد.
نويسنده و محقق مصرى مى نويسد:
كسانى كه حديث شناس نيستند و در اين زمينه آگاهى ندارند, چنين مى پندارند كه احاديثى را كه از رسول الله ـ ص ـ در كتابها مى خوانند و يا از محدثان مى شنوند, عين آن چيزى است كه از دو لب رسول اكرم ـ ص ـ يا راوى نخستين بيرون آمده است, بدون كم و زياد و بدون تحريف و تغيير. ١٣راويان و گزارشگران حادثه:
محدثان و گزارش كنندگان دست اول حادثه عبارتند از: ابوذر غفارى, ابوهريره, انس بن مالك, شدّاد بن اوس, عبدالله بن جعفر و مالك بن صعصعه انصارى.
راويان و ناقلان دست دوم و طبقه هاى بعد, بالغ بر چهل تن, بلكه بيشترند, كه از آن جمله هستند: ابى بن كعب, داوود بصرى, بهزبن اسد, ثابت بنائى, ثوربن يزيد, حرملة بن يحيى, حماد بن سلمه, معاذبن هشام, مكحول شامى و ديگران.
اين نكته نيز ناگفته نماند كه در ميان اسناد حديث شق صدر, به كسانى برمى خوريم كه مجهولند و نام و نشانى روشن از ايشان در كتب تراجم و رجال و انساب, ديده نمى شود, امثال جعفربن عبدالله بن عثمان قرشى و هارون بن ادريس اصمّ و برخى ديگر. بنابراين, قبل از بررسى وضع احاديث شق صدر, از حيث سند و محتوى هر دو, بايد به اين نكته توجه داشت كه شرط پذيرش و قابل قبول بودن هر حديثى, علاوه بر استقامت معنى و مضمون و انطباق آن با اصول عقايد و انديشه هاى اسلامى, آن است كه مجموعه اسناد و رجال آن موثق و مورد اطمينان باشد وگرنه احتمال كذب و دسّ و تحريف, همواره مطرح خواهد بود.
پس در ميان اسناد احاديث يادشده, هر چند كه افرادى مثل ابوذر, عبدالله بن جعفر و امثال ايشان وجود دارند, كه از لحاظ رجال شناسى, مردمانى مورد وثوق مى باشند, ليكن سخن در اين است كه:
١ ـ آيا آنان چنين مطلبى را گفته اند و يا فقط به ايشان نسبتى داده شده است؟
٢ ـ آيا مطلب منسوب به ايشان, بى فزونى و كاستى و بدون تحريف و تغيير, بوده يا ممكن است, دخل و تصرفى در نقل صورت گرفته باشد؟
سيوطى مى نويسد:
صحت سند يك حديث, لازمه اش اين نيست كه متن آن هم, صحيح باشد, بلكه ممكن است سندى كاملاً صحيح باشد, ليكن متن داراى شذوذ باشد.١٤
قرطبى مى نويسد:
عده اى گدا و سائل, در بازارها و مساجد مى ايستادند و احاديثى را از زبان رسول الله ـ ص ـ جعل مى كردند و حتى برخى از ايشان سندهاى صحيحى را ياد گرفته بودند و احاديث جعلى خود را با آن اسناد صحيح, ذكر مى كردند. ١٥گذرى بر احوال راويان داستان:
درباره محمدبن حميد رازى, يكى از راويان داستان شق صدر, سخن زياد گفته شده است.
نسائى گفت: او چيزى نيست.
ابن خراش گفت: به خدا سوگند ابن حميد دروغ مى گفت.
از ابوزرعه راجع به وى سؤال شد, او در پاسخ, انگشت بر دهان گذاشت. به نشانه اينكه او دروغگوست و تصريح كرد كه او عمداً دروغ مى گفته است.
مشايخ و حافظان رى, او را ضعيف مى دانسته اند.
جوزجانى گفت: او فاسدالمذهب بوده و مرد موثقى نمى باشد.
همچنين يعقوب بن شيبه گفت: ابن حميد احاديث ناشناخته فراوان دارد. ١٦
راجع به محمدبن يعلى, يكى از گزارشگران قصه, بخارى گفت:
او متروك الحديث است.
احمدبن سنان گفت: او جهمى مذهب بوده.
نسائى گفت: ثقه نيست.
عقيلى و ساجى ضعيفش دانسته اند.
ابن عدى گفت: حديث محمدبن يعلى, پى گرفته نمى شود. و سرانجام گفته شده حديث او منكر و ناشناخته است. ١٧
درباره محمدبن مثنى, راوى ديگر از راويان داستان شق صدر, صالح بن محمد گفت:
او آدم راستگويى است, ليكن در عقل و خرد او سخن است; يعنى, عقل درستى ندارد. ١٨
ابوحاتم, راجع به حرملة بن يحيى تجيبى گفت:
با حديث او احتجاج نتوان كرد. ١٩
درباره حمادبن سلمه, گفته شده است كه او ربيب و برادر ناتنى ابن ابى العوجاء بوده و او در كتابهاى حديثى حماد, دست مى برده است. ٢٠نظرات برخى تحليلگران:
چنانكه يادآور شديم, در اينكه ماجراى شق صدر, حادثه اى حسى, جسمى و مادى بوده, يا مثالى و شهودى, لحن حديثها مختلف است.
از حديث انس كه به طور صريح مى گويد: (من اثر سوزن و بخيه را در سينه پيامبر ـ ص ـ مشاهده كرده ام), برمى آيد كه ماجرا, مثالى و شهودى نبوده است.
علامه طباطبايى, ماجرا را فقط در صورت تمثل برزخى, پذيرفته اند و غير اين صورت را مردود دانسته اند.
امين الاسلام طبرسى, پس از تأسيس چهار اصل درباره ميزان مقبوليت هر حديث مى نويسد:
نوع چهارم رواياتى هستند كه ظاهرى صحيح ندارند و تأويل معقول نيز نمى پذيرند و شايسته آن است كه اين گونه روايات را نپذيريم. مانند آنچه روايت شده كه شكم و سينه رسول الله ـ ص ـ شكافته شده و شستشو گرديده است, زيرا اولاً آن بزرگوار از اول پاك و پاكيزه بوده و از عيب و نقص مبرا و دور زيسته است و ثانياً چگونه قابل تصور است كه افكار, عقايد و احوال قلب با آب تطهير بشود؟ ٢١
هاشم معروف حسنى هم, پس از اشاره به نقلهاى مختلف داستان, چنين مى نويسد:
اين اختلاف و تفاوت فراوان بين روايات شق صدر, هر چند كه به تنهايى, انسان را در مورد وقوع حادثه دچار شك و ترديد مى كند, خصوصاً اگر سندها را در نظر بگيريم و ناهماهنگى متن آنها را با اصول فكرى و عقيدتى, مد نظر داشته باشيم, ليكن مع ذلك اين به تنهايى كافى در رد ماجراى شق صدر نيست, زيرا زندگانى پيامبر ـ ص ـ دربردارنده بسيارى از معجزات و خارق عادات بوده, كه با عقل و خرد عادى بشرى قابل فهم و توجيه نمى باشد. ٢٢
محمدحسين هيكل نيز پس از اشاره به صور مختلف داستان شق صدر, از ابن اسحاق و طبرى مى نويسد:
خاورشناسان و جمعى از مسلمانان, اين داستان را درست نمى دانند و آن را حديثى ضعيف و مردود مى شمرند.
ويليام مولر معتقد است كه داستان دو فرشته سپيد جامه درست نيست, بلكه واقعه چنين بوده كه حليمه و شوهرش, متوجه نوعى تب و نوبه عصبى در وى شده و نخواسته اند سلامت او تهديد شود و فورى او را به مادرش تحويل داده اند.
برخى هم گفته اند, پس از آنكه خداوند, از روزگار نخست, محمد ـ ص ـ را براى مقام رسالت و نبوت آماده مى ساخته, نيازى به شكافتن سينه و شكم نبوده است. و دور هنگام مى گويد اين داستان, چيزى جز مضمون سوره (الم نشرح لك صدرك) را مطرح نمى سازد و آنچه اين سوره بدان اشاره دارد, حالت روحى و روانى خالص و پاكى اخلاقى و فكرى براى پذيرش نبوت و رسالت است و بس.
هيكل چنين ادامه مى دهد:
انگيزه اين گروه, در انكار داستان شكافته شدن سينه, به صورت مادى و ظاهرى آن, اين است كه زندگانى محمد ـ ص ـ از اول بعد انسانى والايى داشته و در اثبات رسالت او نيازى به اين گونه مطالب نيست. ٢٣جمع بندى و بيان چند نكته:
از مجموع روايات داستان شق صدر, برمى آيد كه هدف عمده آنها, بيان پاكى, قداست و عصمت رسول اكرم ـ صلى الله عليه و آله و سلم ـ مى باشد. و هر گاه آن همه آشفتگى مضمون و برخى مطالب سست ـ كه نشانه جعل و تحريف در آنها هويداست ـ نبود, مى توانستيم مسأله را با تمثلات برزخى و حالات شهودى, توجيه كنيم; چنانكه مرحوم علامه طباطبايى ـ قدس سره ـ فرموده اند. ليكن تصريح انس و برخى ديگر از مضامين داستان, زمينه اين توجيه عقلانى را منتفى مى سازد.
بنابراين, ما با يادآورى چند نكته اساسى, سخن را در تحليل و بررسى اين داستان به پايان مى بريم:
١ ـ در شخصيت رسالى پيامبر اسلام ـ صلى الله عليه و آله ـ و قداست و عصمت او, چنانكه آيات قرآنى و فقرات نهج البلاغه شاهدند, عنايتهاى الهى و مراقبت فرشتگان آسمانى و سرانجام دستورهاى وحى و فرمانهاى قرآنى, نقش مستقيم داشته است و خود آن حضرت فرمود:
(أدّبنى ربّى, فأحسن تأديبى); پروردگارم مرا تربيت كرد و ادب آموخت و نيكو تربيت فرمود.
٢ ـ به نظر مى رسد داستان سرايان در پروراندن اين قصه, در زمينه عصمت و پاكى پيغمبر اسلام ـ ص ـ از پندار مسيحيان درباره مريم و عيسى ـ عليهما السلام ـ متأثر بوده و اين داستان را هم شكل انگاره مسيحيان, ساخته و پرداخته اند.
ابوهريره از رسول الله ـ ص ـ روايت كرد كه او فرمود:
شيطان با همه نوزادان بنى آدم جز مريم و پسرش عيسى, برخورد مى كند و بدين سبب است كه اطفال به هنگام ولادت مى گريند. ٢٤
مسلم نيز مضمونى نزديك به آن, باز از ابوهريره نقل كرده:
(كل نبى آدم يمسّه الشيطان يوم ولدته أمّه الاّ مريم و ابنها); هر نوزاد آدمى كه از مادر زاده مى شود, شيطان با او تماس و برخورد مى كند, جز مريم و فرزندش. و در حديث ديگر گفت: (الا نخسه الاشيطان …); يعنى شيطان او را فشارى مى دهد.٢٥
هدف مسيحيت از اين مطالب, دو چيز است:
اوّل اينكه اثبات كنند كه همه بشر گناهكار و اهل معصيت اند.
و دوّم اينكه عيسى ـ عليه السلام ـ فوق بشر است و خود را فداى بشر گناهكار كرده است.
در صورتى كه قرآن كريم در اين زمينه بيانى صريح و روشن دارد:
الف ـ همه انبيا و اوليا جملگى بشرند و طبيعت بشرى دارند و هيچ كدام مافوق بشر نيستند, هر چند كه بشر فوق العاده مى باشند; (قل انما أنا بشر مثلكم …) ٢٦
ب ـ هر انسانى مسؤول اعمال و كردار خويش است و هرگز وبال كسى به عهده ديگرى گذارده نمى شود; (ولاتزر وازرة و زر اُخرى) ٢٧
ج ـ همه انسانها به طبيعت بشرى, كه داراى نفس و هوى هستند, بالقوه قادر به گناه و خطا مى باشند و در روز نخست كه شيطان به سبب كرامت آدمى, از درگاه ربوبى رانده شد, تهديدى مبنى بر اغوا و وسوسه بنى آدم كرده,(قال رب بما اغويتنى لازيننّ لهم فى الارض و لأغوينّهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين). ٢٨
خداوند هم به او فرموده: (ان عبادى ليس لك عليهم سلطان). ٢٩
به لحاظ اينكه همه انبيا بندگان مخلص خدايند, بلكه در رأس بندگان مخلص قرار دارند, پس همه پيامبران اعم از عيسى و موسى و محمد ـ ص ـ و بندگان خالص و مخلص خدا, از سلطه شيطان به دورند و ابليس را به آنان راهى نيست, و اين امر اختصاص به حضرت عيسى و مادرش مريم ـ عليهما السلام ـ ندارد و رمز اين پاكى و وارستگى آنان نيز همان عبوديت و ميزان اطاعت از خداوندگار هستى است و در اين مورد نيازى به داستان پردازيها نيست.
٣ ـ بدون ترديد قصه گويان و نقّالان, كه برخى از گزارشگران حديث شق صدر از آن گروهند, در پروراندن داستان, نقش عمده داشته اند و چنانكه بسيارى از علماى حديث شناس تصريح فرموده اند, اين گروه نقّالان و داستان سراها, فاجعه بزرگى را در جهان اسلام به وجود آورده اند و گاهى نيز با سوء استفاده از باور و حسن اعتقاد عوام مردم, دروغهايى را به خورد آنان داده اند.
على بن ابيطالب ـ عليه السلام ـ نقّالان و قصه گوها را كه منشأ نشر خرافات بودند, از مسجد بيرون مى راندند.٣٠
محمدبن حنبل گفت:
(دروغگوترين مردم, همين گدايان و داستان سراها هستند.)
ابن قلابه گفت:
(قصه گوها علم و دانش را كشتند.) ٣١
٤ ـ نقالان در پرداختن داستان شكافتن سينه, شايد تحت تأثير داستانها و افسانه هاى باستانى و حتى جاهلى قرار گرفته و گاهى نيز مجاز بودن نقل به معنى در گزارش حديثهاى نبوى به آنان ميدان مى داد كه روايتهاى خود را با بهره گيرى از آن نوع افسانه ها, شگفت تر و پر احساستر كنند.
زهرى گفت:
(روزى امية بن ابى صلت نزد خواهرش آمد و او مشغول آماده كردن پوستين براى خود بود. اميه در گوشه اطاق خوابش برد, آنگاه سقف خانه شكافته شد و دو پرنده آمدند, يكى بر سينه اميه نشست و ديگرى در همان بالا ايستاد. پرنده نخستين سينه اميه را شكافت و دلش را بيرون آورد, آن را نيز شكافت. پرنده بالايى از آنكه روى سينه او قرار گرفته بود, پرسيد: آيا او دريافت؟ پاسخ شنيد: آرى, پرسيد: نپذيرفت؟ گفت: نه, امتناع كرد. آنگاه قلب را به جاى خود برگردانيد, پر زد و رفت. اميه با نگاهش آنها را دنبال كرد و گفت: هان من آماده ام و در خدمت شمايم … و اين شق صدرِ اميّة, چهار يا پنج نوبت تكرار گرديده است.) ٣٢
٥ ـ زنادقه و بى دينان از اين رهگذر, براى مبارزه با اسلام استفاده مى كردند و با تحريف احاديث و آميختن سخنانى به دور از واقعيت و گاهى نيز ناممكن, سُمعه رسول اكرم ـ صلى الله عليه و آله ـ را بد و چهره مقدس ايشان را خدشه دار مى ساختند.
مرحوم ابو ريه, پژوهشگر مصرى مى نويسد:
… تا اينكه خوارج پديد آمدند و مردم گروه گروه شدند و از حديث ابزارى ساختند براى دروغ پراكنيهايشان و بعد نقالان و زنديقان ظاهر گشتند; آنان كه داستانهاى باستان شبيه خرافات و افسانه ها مى گفتند و در عصرهاى بعد آشفتگى عظيم به وجود آمد.
داستان سراها, با سخنان شگفت و غريب, اعجاب مردم را برمى انگيختند و با طرح دروغهاى شاخدار, نظر مردم را به خود جلب مى كردند و با آميختن دروغهاى هر چه ناشناخته تر, داستانهايشان را پربار مى نمودند.
زنادقه و بى دينان هم, از اين طريق براى محو اسلام نقشه كشيدند و با جعل حديثهاى زشت و گاهى نيز ناممكن, شبيه خرافات ملل روم و هند و ايران , اسلام را در انظار, نامطلوب نشان مى دادند….٣٣
٦ ـ در داستان شق صدر, از جنون و ديوانه شدن رسول اكرم ـ ص ـ سخن به ميان آمده, همان اتهامى كه سران مشرك مكّه, از آغاز دعوت توحيدى پيامبر و از ابتداى نكوهش بت پرستى توسط رسول اكرم ـ ص ـ از سوى مشركان, عنوان گرديده است وبدون ترديد پس از غلبه اسلام بر شرك و بيچاره شدن مشركان عنود مكّه, امويان و ديگر همپالگيهاى ايشان, همان خصومتهاى ديرينه را زنده كردند; اين بار در قالب داستان و به زبان دوست, اين اهانتها و بى حرمتيها را تكرار كردند.
٧ ـ اختلال محتواى شق صدر, حتى اگر به تعدد واقعه قائل شويم, باز قابل اغماض و چشم پوشى نيست, زيرا احاديث مربوط به حادثه, به عنوان مثال شق نخستين نيز بسيار آشفته است. گاه يك مرد و گاه دو مرد و گاه سه مرد و گاه گروهى, آن عمل شكافتن را انجام داده اند و با ملاحظه اينكه صحبت از طشت طلايى, زمردين, ابريق نقره و امثال آن است, با اطمينان مى توان گفت كه خيال پردازيهاى نقالان و قصه سازان در پروراندن قصه مزبور به طور كامل دخالت داشته است.
و چنانكه در قبل هم آورديم, مشخص نيست كه آيا اين حادثه در عالم عيان و به صورت يك عمل فيزيكى بوده و يا به طور كلى روحانى و در عالم خلسه و بين خواب و بيدارى, و روايتهاى هردو صراحت دارند و جمع ميان آن دو ناممكن مى باشد.
يادداشتها :
١ ـ ابو جعفر محمدبن جرير طبرى. تاريخ الطبرى. (١٤٠٨ ق). ج ١, ص ٤٥٥.
٢ ـ همان, ص ٤٥٦.
٣ ـ عين عبارتهاى طبرى به همان ترتيب متن, ترجمه شده است.
٤ ـ تاريخ الطبرى, ص ٥٣٤.
٥ ـ ابن هشام. السيرة النبوية. ج ١, ص ١٦٤ و ١٦٦.
٦ ـ مسلم بن حجاج نيشابورى. الصحيح. (چاپ مصر, حلبى). ج ١, ص ١٤٧-١٥٠ .
٧ ـ ابن اثير جزرى. الكامل فى التاريخ. (بيروت, دار الصادر). ج ١, ص ٤٦١ و ٤٦٣; ج٢, ص ٥١ .
٨ ـ بحار الانوار. (بيروت, مؤسسة الوفاء). ج ١٥, ص ٣٩٧, ٣٧٩, ٣٦٥ و ٣٩٢.
٩ ـ سيد محمد حسين طباطبايى. الميزان. (تهران, آخوندى). ج ٢٠, ص٤٥٢; ج ١٣, ص ٣٢.
١٠ ـ امام فخررازى. التفسير الكبير. (تهران, دارالكتب العلميه). ج٣٢, ص٢.
١١ ـ على حلبى شافعى. السيرة الحلبية. (بيروت, داراحياء التراث العربى). ج١, ص١٠١.
١٢ ـ احمد زينى دحلان. السيرة النبوية و الآثار المحمدية. (مطبوع در حاشيه سيره حلبى). ج١, ص ٥٤ و ٥٥.
١٣ ـ محمود ابو رّيه. اضواء على السنة المحمّديه. (نشر بطحاء). ص ٧٦.
١٤ ـ همان, ص١٦١.
١٥ ـ محمدبن احمد انصارى. تفسير قرطبى (الجامع لاحكام القرآن). (بيروت, داراحياء التراث العربى). ج١, ص٧٩.
١٦ ـ ابن حجر عسقلانى. تهذيب التهذيب. (بيروت, دار الصادر). ج ٩, ص ١٢٧ ـ ١٣١.
١٧ ـ همان, ص ٥٣٣.
١٨ ـ همان, ص ٤٢٦.
١٩ ـ همان, ج ٢, ص ٢٣١.
٢٠ ـ همان, ج ٣, ص ١٤ و ١٥.
٢١ ـ طبرسى. معجم البيان. (تهران). ج٦, ٣٩٤.
٢٢ ـ هاشم معروف الحسنى. سيرة المصطفى. ( بيروت, دارالقلم). ص ٤٦.
٢٣ ـ محمد حسين هيكل. حياة محمد. ص٧٣, (افست ايران, بى تاريخ).
٢٤ ـ اسماعيل بخارى. صحيح. (بيروت, داراحياء التراث العربى). ج ٤, ص١٩٩; ج ٦, ص ٤٢.
٢٥ ـ صحيح مسلم. ص١٨٣٨.
٢٦ ـ الكهف١١٠/.
٢٧ ـ فاطر١٨/.
٢٨ ـ الحجر ٣٩/.
٢٩ ـ الاسراء ٦٥/.
٣٠ ـ شيخ حر عاملى. وسائل الشيعه. (تهران). ج٣, ص ٥١٥.
٣١ ـ أضواء على السنة المحمّدية. ص١٢٤.
٣٢ ـ ابوالفرج اصفهانى. الأغانى. (بيروت, داراحياء التراث). ج٤, ص١٢٥, ١٢٧.
٣٣ ـ أضواء على السنة المحمّدية. ص١١٤.